هیچکس و هیچچیزو نمیکنه باور
دیگه داشتنه هیچچیزی نمیکنه شادش
...
نه
نه
بیصدا کجایی
صداتو میخوام
من هواتو کردم
نگاتو میخوام
این سزای من نیس
سزامو دادم
کجایی نامرد؟
کجایی خاتم؟
که بیارادهام ؛ رامم ؛ سادهام
نگا کن ماتم ؛ مبهوت ؛ بیخود
نگا به حالم هربار بیتو
خدا کنارم الکل میخورد
لمسم میکرد
حسم میمرد
قرصای اعصاب مغزم میخورد
فریاد بیصوت
اینجام
اینجام
همراهه کائنات
طلبهی پاییز
سکوتای بیمرز
یه اتاقه پره گاز
پنجرهی بیدرز
تو باشیو من
بیهواترین فضا
بیهواترین نَفَس
انتهای این شب
انتهای این شب
...
شاید دیگه هیچوخت تکرار نشه
که باور کنی وجوده من خالی از تو نیست
این برگایی که میریزن
همه یه چیزو میگن
رهایی
من گرفتاره رهاییم
بهم بگو بیهوا
بیهوا
...
این آخرین صداس از این حنجرهی خسته
دیگه هوا تو نمیاد از این پنجرهی بسته